رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان زیبای مسلمان شدن طبیب یهودی بر بالین یزید
#1
زید پس از شهادت امام حسین (ع ) پیش از آنكه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنیا به درد بى درمانى معذب گردید. یكى از اطباى یهودى را براى معالجه طلب كرد. طبیب نگاهى به یزید كرد و از روى تعجب انگشت حیرت به دندان گزید. سپس با تدبیر ویژه اى چند عقرب از گلوى او بیرون كشید و گفت : ما در كتب آسمانى دیده ایم و از علما شنیده ایم كه هیچ كس به این بیمارى مبتلا نمى شود مگر آنكه قاتل پسر پیغمبر باشد، بگو چه گناهى را كرده اى كه به این بیمارى گرفتار شده اى ؟!
یزید از خجالت سر را به زیر افكند و پس از لحظاتى گفت : من حسین بن على را كشته ام یهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ).
طبیب مسلمان شد و از جاى برخاست و به منزل خود رفت برادر خود را به دین اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خویشانش پذیرفتند. همسر برادرش نیز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهر مخفى داشت .
در همسایگى آنها، یكى از شیعیان خالص بود كه اكثر روزها مجلس تعزیه دارى حضرت سیدالشهداء (ع ) بر پا مى كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى نمود و بر مصایب اهل بیت عصمت و طهارت مى گریست . بعضى از یهودیان جریان زن را به شوهرش اطلاع دادند، یهودى گفت : امروز او را امتحان مى كنم ، لذا به خانه رفت و به همسرش گفت : امشب هفتاد نفر یهودى مهمان ما خواهند بود، شرایط میزبانى را آماده و انواع خوردنى ها را جهت پذیرایى مهیا كن !
بانوى تازه مسلمان خواست مشغول غذا پختن شود، صداى ذكر مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع ) را شنید، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گریه زیادى كرد. وقتى به خود آمد، سخن شوهر به یادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه (س ) شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسید دید بانوانى سیاه پوش جمع شده و هر یك با چشم گریان مشغول خدمت مى باشند و لحظه اى استراحت ندارند!
در میان بانوان خانم بلند بالایى را دید در مطبخ مشغول پختن غذاست و بانوى مجلله اى را دید كه پیراهن خون آلودى در كنارش ‍ گذاشته است ! زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى ! شما كیستید كه با قدوم خود این كاشانه را مزین فرموده و لوازم مهیمانى را مهیا كرده اید؟
آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غریب و شهیدم را بر كار خانه ات مقدم داشتى ، بر فاطمه لازم شد كه تو را یارى كند، تا با نكوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از این بیشتر به عزا خانه فرزندم بروى .
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى بینم كه مشغول غذا پختن و بیش از همه بى قرار است ، او كیست ؟
فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس . بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سؤ ال كرد؟
فرمود: من زینب خواهر امام حسینم .
در همین زمان زنان یهودى با هفتاد مهمان وارد شدند. وقتى كه یهودیها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى دیدند و بى خوش ‍ غذاها به مشام شان رسید و در جریان واقعه قرار گرفتند همه مسلمان شدند.

منبع :

کتاب داستان از فضایل ، مصایب و كرامات حضرت زینب (ع) - عباس عزیزی
پاسخ }}
سپاس شده توسط:


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان